تبليغاتX
StUpiD WoRm

StUpiD WoRm

___i jUst caN't ForGet aBouT tHe CriMiNaL i Am___

این وبلاگ چند ماه پیش به یه دلیلی ساخته شد که الان دیگه وجود نداره و نمی خوامم که وجود داشته باشه! در مورد پست قبل که فکر نمی کنم کسی تو خماری مونده باشه...اما به هر حال اتفاقه! خبر نمی کنه! اگه خیلی حاده می تونین اعلام کنین....در هر صورت اینجا دیگه تعطیله! خداحافظ همه تون!

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 تیر1385ساعت 1:34  توسط CRiMiNAL  | 

سگ، اطلسی و باقی ماجرا

(قسمت اول)

 

یک تخت خواب دو نفره. مردی سمت چپ دراز کشیده و دست هایش را زیر سر قلاب کرده و به زن نگاه می کند که لبه ی سمت راست نشسته. زن لباس خواب قرمزی پوشیده و پشت به مرد مشغول بافتن موهایش است.مرد ناگهان نیم خیز می شود.

 

مرد_عزیزم...باید چیزیو بهت بگم...

زن_(بی آنکه برگردد یا مکث کند) بگو.

مرد_...

زن_خب چیه؟ من منتظرم.

مرد_...چیز...من...

زن_(با محبت) تو چی عزیزم؟

مرد_(آب دهانش را قورت می دهد) می خواستم بگم...من دوست ندارم تو با بقیه...

زن_اوه...بازم همون بحث همیشه!!

مرد_(با تعجب) من دفعه ی اوله که اینو گفتم!

زن_همیشه بهش فکر می کنی...درثانی تو همیشه مسائلو باهم قاطی می کنی.

مرد_منظورت چیه؟

 زن_(به طرف مرد بر می گردد)اوه...منظورم اینه که انقد مسائل کاریو با مسائل شخصی و خونوادگی مخلوط نکن.

مرد_من اتفاقن به همون جنبه ی کاریش کار دارم عزیزم...

زن_یعنی چی؟(کاملن برمی وگردد و روی تخت می نشیند) نکنه تو از اون قماش شدی که می گن زن نباید...

مرد_(دستپاچه)نه...معلومه که نه!

زن_(می ایستد و دستش را به کمرش می زند) پس چی؟

مرد_مساله اینه که من دلم نمی خواد تو با کس دیگه ای جز من...

زن_ یعنی فکر می کنی فرقی برام نمی کنه؟(فریاد می کشد) هان؟

مرد_خب...نه...یعنی....خب مگه تو با اونا...

زن_(آرام می شود و مرد را در آغوش می گیرد) اوه...عزیزم! درسته که من با اونا می خوابم اما فقط تویی که دوستت دارم!

مرد_می دونم....به همین خاطرم هست که ازت می خوام این کارو بذاری کنار.

زن_(لحنش تحکم آمیز می شود اما همچنان مرد را در آغوش گرفته) این شغل منه و تو هم شوهرم...یه بارم گفتم...مسائل کاریو...

مرد_...با مسائل شخصی قاطی نکنم!آره می دونم.

زن_خب آره. من حتا محل کارمم جداس! منم مث بقیه می رم سر کار. فقط شرایط کاریم یه کمی با بقیه فرق می کنه که اونم مربوطه به تنوع کارم! آخه برای تو چه فرقی می کنه که من شغلم چیه؟

مرد_اووووف....(به حالت تسلیم) حداقل ساعتای کاریتو کم کن.

_نمی تونم.خودتم می دونی...من خیلی که کار کنم تا چار پنج سال دیگه س. بعدش دیگه دربست تو خونه م.

مرد_فکر می کنی کمه؟

زن_چی کمه؟

مرد_همون چهار پنج سال!

زن_من به اونش کاری ندارم. من فقط تاریخ تقریبی بازنشستگی مو گفتم.

 مرد_ببین...(موهای زن را نوازش می کند)من خیلی عصبی می شم وقتی مجسم می کنم تو در این لحظه بغل یکی دیگه....

زن_باز گفتی "یکی دیگه"؟هی! گفتم که! تو با همه ی اونا برام فرق داری!

مرد_اما من نمی تونم! تحملش سخته! در واقع دیگه غیر قابل تحمل شده!

زن_نکنه به من اعتماد نداری؟ فکر می کنی ممکنه بهت خیانت کنم؟ من که گفتم فقط تویی که...

مرد_دوستم داری. آره...

زن_پس چی؟

مرد_هیچی...هیچی عزیزم. بگیر بخواب.(پیشانی زن را می بوسد)

زن_(خودش را عقب می کشد)حرفاتو می زنی بعدم می گی بگیر بخواب؟

مرد_حالا چرا بغض کردی؟(دستش را دور شانه های زن می اندازد، زن دست هایش را پس می زند)

زن_ولم کن!

مرد_عزیزم...

زن_...

مرد_حرفوم پس می گیرم، باشه؟...دیوونه می شم وقتی گریه می کنی!

زن_پس من...بهت...خیانت می کنم...آره؟

مرد_نه...گفتم که...منظورمو بد رسوندم. اصلن من بلد نیستم حرفمو خوب برسونم.

زن_پس خفه شو!

مرد_چشم.چشم عزیز دلم....تو آروم باش و بگیر بخواب.

 

(زن اخم می کند و پشت به مرد دراز می کشد. مرد چند ثانیه نگاهش می کند و بعد چراغ خواب را خاموش می کند)

 

                                                                                 *ادامه دارد*

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 خرداد1385ساعت 15:13  توسط CRiMiNAL  | 

!!Help Me Recycle My Mind

 

خسته ام. تنها و خسته. بیشتر از هر وقت دیگر در زندگی ام. خسته ام چون حرف هایم تکراری است. دغدغه هایم تکراری است. خودم تکراری ام. یکی ام شبیه بقیه. با همان فکر ها و مشکل ها و رفتارها. هیچوقت کسی به ام نگفته آدم خاص یا ویژه ای هستم. خودم هم گرچه چنین احساسی نداشته ام. وحشتناکست که حس می کنی در نوزده سالگی هیچ گهی نیستی. مطلقن...

 دلم می خواهد محتویات مغزم را بریزم روی یک میز تشریح...دلم می خواهد مخم را بازیافت کنم. همه ی بیخودی ها را بریزم دور. مغزم را از انباشتگی خالی کنم!!! فکرهای بیخودی...دغدغه های بیخودی...رابطه های بیخودی...دوست دارم نیازهایم را بشناسم و تفکیک کنم. همان نیازهایی که شبیه نیازهای همه هست و نیست...چیزهایی که خاص نیست...چیزهایی که نیاز هرکسی می تواند باشد. البته ما عادت کرده ایم نیازهای خودمان را ندیده یا حتا مسخره بگیریم و به جایش بچسبیم به برآورده کردن نیازهای دیگران  برای خودمان. مثل همیشه...که برای بقیه زندگی می کنیم و همیشه هم چنین چیزی را انکار می کنیم. می دانم...حرف هایم کلیشه ایست. اما اگر اینطور نبود که دیگر کلیشه نمی شد!

سعی کردم خواسته هایم را بشناسم...اولین نیازم نیاز به آدم بود. همیشه آنقدر از جمع و آدم فراری بودم که وقتی به این نتیجه رسیدم داشتم شاخ درمی آوردم. نیاز به خانواده....دوست. آدم...اولین چیزی که فهمیدم این بود که هیچکدام از آدم های دوروبرم را نمی شناسم. از نزدیک ترین ها گرفته تا دور ها...تازه در مورد دورتر ها می شود پرهیبی کلی از شخصیت در ذهن ساخت. فهمیدم مهمترین نیاز من نه دانشگاه و ادامه تحصیل و شکوفایی استعداد و کوفت و زهر مار که نیاز به یک آدم است...شاید مسخره باشد اما من هیچ دوستی ندارم.دوستی که برایش مهم باشم و برایم مهم باشد...کسی که برای حرف زدن با هم نیازی به کلمه نداشته باشیم. کسی که اگر دست دور شانه اش بیندازم احساس نکنم خودم را به اش تحمیل کرده ام.کسی که فاصله ای با هم نداشته باشیم. شاید اول به جای تنها باید می گفتم بی کس... البته دورو بر من کم آدم نبوده .از پسرخاله و دختردایی بگیر تا دوست های معمولی و نزدیک و دور یا حتا دوست پسر. اولین بار است که حس می کنم دلم می خواهد به کسی وابسته باشم.

خسته ام...خیلی تنها و خسته ام.  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 خرداد1385ساعت 17:18  توسط CRiMiNAL  | 

 

مرثيه


به جستجوي تو
بر درگاه کوه مي گريم،
در آستانه دريا و علف.

به جستجوي تو
در معبر بادها مي گريم،
در چار راه فصول،
در چارچوب شکسته پنجره اي

که آسمان ابرآلوده را

قابي کهنه مي گيرد.
.....

به انتظار تصوير تو
اين دفتر خالي
تا چند
تا چند
ورق خواهد خورد؟

جريان باد را پذيرفتن،
و عشق را
که خواهر مرگ است

 

و جاودانگي
رازش را
با تو در ميان نهاد
پس به هيات گنجي در آمدي
بايسته و آزانگيز
گنجي از آن دست
که تملک خاک را و دياران را
از اين سان
دلپذير کرده است!

نامت سپيده دمي که بر پيشاني آسمان مي گذرد
- متبرک باد نام تو!-
و ما همچنان
دوره مي کنيم
شب را و روز را
هنوز را ....

 

اول می خواستم عکسی از مزار فروغ را هم بگذارم...اما ترجیح دادم تصویر یک سنگ قبر روی شعر شاملو  تاثیر نگذارد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 بهمن1384ساعت 14:52  توسط CRiMiNAL  | 

 

چیزی حدود ده روز از سال هست که من از هرچه عروسک و شکلات و رنگ قرمزاست متنفر می شوم... موجی از 14_15 تا 24 بهمن... موج مصنوعی و مضحکی به اسم ولنتاین.روزی که همه انگار مجبورمی شوند به کسانی که دوست دارند ( یا ندارند!) هدیه بدهند...هدیه های یک جور. "بعضیا می گن هفت تاس اما خب همیشه عروسک و شکلات هست، حالا چیزای دیگه هم می ذارن روش" این را دختر فروشنده ای می گوید که مغازه ش هم توی یک پاساژ پر رفت و آمدو شلوغ است. ویترین را انگار خون پاشیده اند. با رنگ قرمز هم روی ورودی نوشته: " تخفیف ویژه ی ولنتاین". جای نفطه های ولنتاین قلب گذاشته اند.

چند روز پیش بود که با یکی از دوست هایم (نگار) و دوست پسرش (مهدی) رفته بودیم خرید. موقعیت خنده داری بود وفتی فهمیدم نگار چون دارد تا 24 بهمن می رود مسافرت و دیگر فرصت خرید ندارد، هدیه ی ولنتاین مهدی را هم همان روز باید بخرد..بدترش این بود که به دلیل تابلو نشدن قضیه، من باید می گفتم می خواهم برای دوست پسرم هدیه بگیرم!! ( اوه....من...! کادوی ولنتاین!) گذشته از اینکه حالم داشت از گشت زدن بین خرس و قلب و کوفت و زهر مار به هم می خورد، خنده ام هم گرفته بود چون پسرک مدام در حال ابراز نظر!! بود: چند سالشه؟ اسپورت می پوشه؟! سایزش چیه...به من می خوره؟ !!.نگار هم می گفت :بذا بگه...بهتره! از الان می فهمم خوشش اومده یا نه! من هم قیافه ی مهدی را موقع باز کردن هدیه اش مجسم می کردم و اینکه شاید اگر جلوی دستش باشم فکم را پایین بیاورد...!

من کلا با اینطور هدیه دادن مخالفم...مخصوصن از نوع ولنتاینی اش! خب اگر طرفت را دوست داری، چرا همان روزی و همان چیزی را برای هدیه دادن انتخاب می کنی که بقیه؟؟ اینطوری که خیال می کند از روی اجبار یا انجام وظیفه این کار را کرده ای! چرا فکر نمی کنی 364 روز دیگر هست که می توانی خوشحالش کنی و بهش بگویی که دوستش داری؟ دوست داشتن هم مگر مناسبت می خواهد؟

تازه این ها همه زمانیست که یک دوست دختر و یک دوست پسر در کار است! از روابط بین این دو نفر و سردی نگار و داغی مهدی که بگذریم، نگار وفتی مهدی توی اتاق پرو برای دوست پسر من! لباس پرو می کرد چیزی به من گفت که شاخ درآوردم..." می دونی...اولش خوب بودا...اما الان فقط دلم می خواد راحت شم از دستش! دارم رو چن نفر دیگه فکر می کنم...می دونی! هر سه تاشونم خوبن! اما فعلا پادر هوا گذاشتمشون تا این ولنتاین بگذره...بالاخره اونا باید واسه من کادو بگیرن اما من که نه! من فقط باید واسه این بگیرم....البته اگه می شد فبل ولنتاین پیچونمش خیلی بهتر بود!" احساس بدی پیدا کردم که کنار این دختر ایستاده ام...مخصوصن وقتی قبلش با تعجب خیلی زیاد و حتا با خشم به پسری نگاه کرده بودیم که خیلی خونسرد آمده بود و به فروشنده گفته بود:" ببخشید ...پنج تا از این خرسا با پنج تاهم کارت "

این ها چه معنی می دهد ؟؟ همیشه تصور من این بوده که کسی که بیشتر از یک دوست دختر (یا پسر) دارد، از خلا بزرگی در ذهنش رنج می برد و اینطوری می خواهد آن جای خالی را پر کند...اعتماد به نفس تو خالی و مجازی ای برای خودش ایجاد کند...حتا اکثرن با این کار مورد تشویق و تمجید دوست های هم جنسش هم هست! مثل آن هایی که از فرط بدبختی و استیصال مست می کنند، چون فکر می کنند تسکین روحی است ، غافل از اینکه وقتی فردا مستی از سرشان پرید حالشان خیلی بدتر از دیروز است.

 

 ** در ضمن...مرسی از همه ی شما که دوستم دارید....شاید پست فبلی واقعن ناقص بود....شاید مهم ترین دلیل ناراحتیمو ننوشتم....!

اما دیگه موضوع حل شده. شاید همون happy ending....!

فضا هم اسیدی شده...!( H + Cl -------> HCl )

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 22 بهمن1384ساعت 13:19  توسط CRiMiNAL  | 

×××

...And the God created the Pain...

 

یا

 

مصیبت نامه در 48 ساعت و اندی

 

 

خیلی وقت است آپ نکرده ام و این به دلیل فشارهای عصبی وحشتناکی بوده که این مدت داشته ام. به نظرم اگر فشارهای عصبی و ناراحتی های همه ی عمرم را جمع کنید کمتر از این دو هفته ( مخصوصن دو سه روز آخرش) می شود. من مدتی بود فکر می کردم که ذهنم فعلن ظرفیتی برای یک رابطه ی جدید و یک آدم جدید در ارتباطاتم ( از هر نوعش) ندارد. دقیقن مغزم را مثل هزار تکه نخ در هم پیچیده می دیدم که سر و ته هیچکدام معلوم نیست. حالا تقریبن مطمئن شدم این فکر درست است، چون تمام فشارهایی که این مدت روی من بود از همین مساله آب می خورد. هفته ی اول یک رابطه ی خیلی دور بود که می خواست خیلی نزدیک شود؛ طوری که اولش درست و حسابی گیج شده بودم؛ و انقدر این گیجی و سردرگمی ادامه پیدا کرد که بالاخره به هر مصیبتی بود _خوشبختانه_ تمامش کردم. شوک بعدی بلافاصله وارد شد: یک رابطه ی مجازی قدیمی خیلی دوست داشتنی ( لااقل برای من!) که می خواست نزدیک تر شود و البته دیگر مجازی هم نباشد. غیرمنتظره بودنش بماند. من تلاش کردم به خودم بقبولانم که این رابطه اصلن جدید نیست و فقط شکلش عوض می شود؛ یا عمیق تر می شود.کم و بیش متقاعد هم شده بودم. اما درست از فردای آن روز تا سه روز بعدش فرصت نشد درست و حسابی با این آدم حرف بزنم . نیمه شب جمعه ( در واقع اولین ساعت های شنبه) حس کردم آنقدر حرف دارم و آنقدر دلم تنگ شده که یکساعت زودتر از وقتی که می خواستم آنلاین شدم. ولی چند ثانیه بعد طوری توی ذوقم خورد که حتا فکرش را هم نمی کردم. احساس عجیب و غیر قابل توصیفی بود که برای اولین بار تجربه اش می کردم. یک حس تلخ وحشتناک...در نهایت این شد که همین رابطه ی دوست داشتنی تبدیل شد به میدان جنگ اعصاب، آن هم به خاطر یک موضوع مضحک احمقانه. من توی زندگیم کم گریه نکرده ام ، اما یک نوع گریه هست که همراه است با عصبانیت، ناامیدی، و دست و پازدن های بیهوده برای اثبات چیزی. در تمام زندگیم فقط دونفر من را اینطوری به گریه انداخته بودند، که دومیش همین آدم بود. تا حدود 48 ساعت بعدش ( یعنی چند ساعت قبل) من همچنان همین طور بودم، بدون آنکه قادر به انجام کار دیگری باشم. نه می توانستم بخوابم، نه چیزی بخورم، نه چیزی تماشا کنم یا گوش بدهم. تمام مدت یا دراز کشیده روی تخت یا نشسته رویش و خیره به روبه رو، به همین مساله فکر می کردم، فقط همین مساله. من مدتی بود که از از دست دادن این رابطه می ترسیدم و حالا می دانستم دیگر چنین رابطه ای که آن همه دوستش داشتم وجود ندارد، دوباره هم نمی توانم بدستش بیاورم. حسم شبیه یکی از دو اتمی بود که وقتی زیادی به هم نزدیک می شوند دافعه ی بین هسته ها از هم دورشان می کند.  فهمیده بودم نباید نزدیک تر می شدیم...هم ناراحت بودم هم عصبانی. از بیخوابی و گریه چشم هایم درد گرفته بود و سردرد داشتم، چیزی هم نمی خوردم و معده ام هم درد می کرد. من از نظر جسمی ( و شاید از نظر روحی هم) خیلی ضعیفم، همین طوری اش در حال غش ام چه برسد به اینکه چیزی هم نخورم! چند بار سعی کردم اما حالم به هم خورد. تاحالا زیاد اضطراب نداشته ام، به خاطر همین در این دوروز بود که فهمیدم جزو افرادی هستم که موقع اضطراب نمی توانند چیزی بخورند، نه از آن دسته که اشتهایشان چند برابر می شود. شب بعدش به اصرار خواهرم دوتایی رفتیم بیرون، نزدیک 12 شب آنقدر ترافیک بود که خیابان های یک طرفه را دوطرفه کرده بودند. حالم به هم خورد از این دسته های عزاداری مضحک ، و آنقدر بدو بیراه به 1400 سال پیشی ها و الانی ها و مرده ها و زنده ها گفتم که اگر یکی شان را می شنیدند تعجب می کردند که چرا سنگ نمی شوم! خلاصه بیرون رفتن و چرخیدن بیخودی توی خیابان ها و دیدن مغازه ها ی بسته و چراغ های خاموش و این شهر سیاه رنگ، تاثیری نداشت جز این که وقتی برگشتیم همراه با گریه کمی هم موسیقی گوش کردم. دوستی حرف خوبی زد: واسه چی داری خودتو داغون می کنی؟ واسه کی؟ کسی که حتا واسش مهم نیست تو چه حالی داری؟ پربیراه هم نمی گفت، اما من که دست خودم نبود! به هر حال حس کردم تا ابد نمی توانم اینطوری بمانم، به زور کمی تلویزیون دیدم (برای اولین بار خیلی هم بد نبود) شب چندتایی هم عکس گرفتم ( با این که همه شان غمگین شد ولی دوستشان دارم) هنوز اضطراب دارم اما خیلی کمتر. ماجرای من مثل یک بوکسور آماتور است که با ترس و لرز رفته طرف رینگ، هنوز پایش را توی رینگ نگذاشته که مشت اول _و آخر!_اش را می خورد،اولش فقط گیج است و چیزی نمی فهمد ، کم کم درد شروع می شود و آنقدر شدید است که آرزو می کند اصلن صورت نداشته باشد که بخواهد درد بگیرد...حالا هم وقتی به کبودی صورتش دست می زند خیلی درد می گیرد. خیلی...

 

* این یادداشت را دوشنبه ساعت حدود 5.5 صبح نوشته ام، الان از 11 شب کمی گذشته. در طول امروز فقط غمگین بودم. فقط غمگین...مبارزه تمام شده، من شرایط را پذیرفته ام... تسلیم مطلق.

 

**این پست خیلی طولانی شد و خیلی هم شخصی. البته چند روز پیش بادداشتی نوشته بودم درباره ی حال به هم زنی ولنتاین و اینکه چرا انقدر از ولنتاین و جوّش بدم می آید، که به خاطر همین قضیه پستش نکردم. شاید دوباره گذاشتمش. هنوز که درست و حسابی روبه راه نیستم...تا چه پیش آید.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 بهمن1384ساعت 23:59  توسط CRiMiNAL  | 

چشم هایت را دوست دارم

 

اما

 

چشمانت خالیست

 

چشمانت

 

امید واهیست

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 بهمن1384ساعت 0:19  توسط CRiMiNAL  | 

 

هنوز دارد داد می زند : فاطمه ! فاطمه!

نفس ام بالا نمی آید.  بغض کرده ام. چرا وقتی این زن فاطمه را صدا نمی کند ، انگار همه ی دنیا ساکت می شوند؟ چرا صدای ماشین ها هم، که دائم از خیابان رد می شوند نمی آید؟ زن ساکت شده...می ترسم...مچاله تر می شوم...یک قطره اشک می غلطد روی لپم.

صدای بوق یک ماشین می آید...توی ذهنم می دوم و فاطمه را با قدردانیِ این که هنوز پیدا نشده ، می بوسم.

چشم هایم را یواش باز می کنم.سرم را کمی کج می کنم، که می خورد به شیشه ی یخ کرده ی پنجره و سرما از لاله ی گوش و موهای آشفته ام تا ته مغزم می رود. یک دفعه انگار کسی بخواهد مرا هل بدهد پایین، می ترسم و تند دستم را از جیب درمی آورم و دستگیره را محکم می چسبم. پاهایم را بیشتر به هم نزدیک می کنم. جمع تر می شوم...بیشتر می چسبم به شیشه و بیشتر یخ می کنم.

_ فاطمه!

دلم می خواهد با این زن داد بزنم...داد بزنم : گلرخ ! و هر دو تا –ُ اش را کش بدهم. پیرمردِ چشم لوچ، دارد آن پایین لای آشغال ها را می گردد. معلوم نیست می خندد یا نه، چون کهنه ی چرکی را بسته دور دهان و دماغ اش، یقه ی کت همیشگی اش را هم بالا داده. زن دارد جیغ می کشد. فاطمه....! صدایش خش دار شده.

قوز کرده ام و بلوزم از روی کمر رفته بالا. سرما روی کمر لختم وول می خورد. تنم را روی دیوار باریک فشار می دهم، حالا آستری کاپشن مثل تکه یخی می چسبد به کمرم. دست راست را با یک سیگار از جیبم درمی آورم. سیگار را گیر می دهم به گوشه ی لب و با همان دست فندک را می آورم بالا...توی تنم گرم می شود. دود را آرام می دهم بیرون. نوک دماغم درد می کند. می دانم قرمزِ قرمز شده. فندک را دوباره روشن می کنم و می گیرم نزدیکش. دماغم تا بالا تیر می کشد. فندک را می گذارم توی جیب.

زنی دارد تند تند راه می رود. ساکی را می کشد دنبالش. نه...یک بچه است...که هی می نشیند و نق می زند. صدای جیغش می آید. فاطمه هنوز پیدا نشده. صدای زن تودماغی شده و مقطع. آ را می کشد و کسره ی آخر را کمرنگ می گوید. شاید هق هق می کند، شاید هم سردش باشد. حاکستر ریخته روی زانوهای توی بغلم. آستین کاپشن را می کشم روی زانو. ردش روی شلوار نوی قهوه ای به سفید می زند.

این یکی هنوز به فیلتر نرسیده، که می گذارمش روی هره و با انگشت اشاره شوتش می کنم. برق نارنجی را می بینم که دور می شود، انگار که رفتگری توی آب فرو برود. دست می کنم توی جیبم، دیگر سیگار ندارم، ولی دستم را می گذارم همان جا باشد.

خوابم گرفته، دوباره چشم ها را می بندم. سر را بیشتر می برم توی موهای چسبیده به شیشه. **صدای یک سیلی می آید. فاطمه پیدا شده.

پنجره انگار می رود عقب. زیر پایم خالی و پر می شود. نرم می شود...مثل این که به جای هره ی سیمانی پنجره، بالش پهنی زیر پاهایم باشد و خش خش صدا کند. صدای جیغ می آید. اما هیچکدام از جیغ ها صدای آن زن نیست...هیچ کس دیگر نمی گوید فاطمه...سردم نیست...بوی دستشویی می آید...بوی استفراغ...بوی گه بچه...توی گوشم داغ شده...بوی خون می آید...یک صدای دیگر می آید...یک صدای دور، دارد داد می کشد...گل...رخ...هر دو –ُ اش را کش می دهد.

 

** این جا احساس می کنم که یه چیزی کم داره...اگه چیزی به فکرتون رسید که اضافه کنم حتمن بگید...!

+ نوشته شده در  شنبه 24 دی1384ساعت 0:46  توسط CRiMiNAL  | 

 

 

انگشت ام را می کشم

 

روی لب های ات،

 

کف دستم سرد می شود از

 

سردی گونه ات...

 

حالا به من هم بگو

 

آن ها را که به او می گفتی

 

وقتی دست می کشید

 

روی موهای ات.

 

وقتی لب های اش را می چسباند

 

به گونه های مهتابی ات.

 

 

بگو،

 

به او چه می گفتی؟

 

باز کن لب های ات را !

 

چرا آن جا دراز کشیده ای ،

 

بی حرف؟

 

 

بگذار دراز بکشم

 

کنارت.

 

دست بکشم

 

روی صورت ات.

 

بگذار دربیاورم

 

کفش های ات را

 

باز کنم

 

دکمه های پیرهن ات را

 

و ببوسم

 

تن ات را.

 

 

حالا بگذار

 

بغلت کنم و

 

ببرمت

 

بگذارم روی خیسیِ کاشی ها.

 

 

سردت نیست ؟

 

نازنین ام

 

با این بدن برهنه ی بلورین ات؟

 

سرت را جلو بیاور

 

آن موهای تاب دارِ سیاه و

 

آن لب های رنگ پریده ات را...

 

چشم های ات نمی سوزد

 

وقتی کف از میانِ موهای ات

 

توی شان می ریزد؟

 

بگذار کمی بچرخانمت...

 

 

حالا

 

دست می برم

 

زیر لیزیِ تن ات.

 

برت می گردانم

 

آن انحنای ظریف را

 

کف پوشانده ،

 

آب می ریزم.

 

 

مورمورت نمی شود،

 

حالا که چشم های بازت

 

چسبیده به این کفِ سردِ خیسِ کفی ؟

 

 

برق می زند تن ات.

 

به پوست ات دست می کشم

 

که مثل آب

 

سرد است و پاکست و خیس...

 

بگذار بنشانمت

 

این جا ، میان وان

 

 

دردت نمی آید

 

وقتی تیزیِ این تیغه ی زیبا

 

می شکافد پوست روشن ات را؟

 

شانه های خوش تراش ات را؟

 

گردن هنوز مغرورت را؟

 

 

چهارده تا شده ای

 

ماه شب چهاردهمین ام!

 

صبر کن یگذارمت میان این کیسه ها و

 

خوب بپبچم با چسب

 

تا کثیف و لجنی نشوی

 

میان آن همه کثافت.

 

 

برای دلتنگی

 

هر دو انگشت کوچک دلفریب پای ات را

 

جدا کرده ام ،

 

یکی برای من و

 

یکی برای او.

 

یادگاری اش را

 

در الکل خواهم فرستاد...

 

 

راستی !

 

نازنین ام!

 

او را

 

دوستش داشتی؟

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 دی1384ساعت 23:19  توسط CRiMiNAL  | 

۱۵ دی...

 

دست هایم را در باغچه می کارم
سبز خواهم شد ، می دانم ، می دانم ، می دانم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سپاس آن پروردگاری را

 

که چون تویی آفرید

 

تویی که زایش ات

 

هدیه ای بود،

 

    برای آدمیان

 

و فخری ،

 

    برای خالق ات.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 دی1384ساعت 1:10  توسط CRiMiNAL  |